زندگی

متن مرتبط با «روز اول که میخندیدی» در سایت زندگی نوشته شده است

یعنی اینکه...

  • نیلوبلاگ

    برادری یعنی اینکه... از صب تا حالا داری خونه رو تزئین میکنی... علاقه یعنی اینکه... بخاطرش داری شر شر عرق میریزی... بیکاری یعنی اینکه... قول بدی تو میری دنبالش... اسیری یعنی اینکه... وقت تحویل گرفتن کیک تولدش فقط یه ربع با تعطیل شدنش فاصله داشته باشه... بد بختی یعنی اینکه... مامانت و عمت با بابات و شوهر عمت رفته باشن خرید... خستگی یعنی اینکه... سرعت اینترنت در حد حرکت حلزون باشه و فلشی که توی آهنگاتن خونه دوستت باشه و تو خونه آهنگ شاد نداشته باشی باهاش کار کنی... در نهایت... سورپرایز یعنی ا...

    ادامه مطلب
  • دور اول

  • نیلوبلاگ

    تا الان یه بار از درس نامه نوشتم شد حدود 18 صفحه معمولی.... به عبارتی دهنم سرویس شد..... 4 بار دیگه هم باید بنویسم.... ای صبح ناموسا طلوع نکن من پاره شدم..... تف تو ذاتت حسین خانی توففففففففففففففففففففففففففففففف پ.ن:فردا امتحان زبان و فیزیک هم دارم.......

    ادامه مطلب
  • گزیده ای از گند کاری های امروز+پ.ن۲

  • نیلوبلاگ

    رفتیم مدرسه....انگول زدیم رفتیم تو....همش دنبال راه فرار بودم....ساعت شد 2:45 دیقه و یه ساعت تا زنگ مونده بود...از معلم اجازه گرفتم برم هوا خوری....رفتم توش یه دستشویی به قفلش یه نخ بستم اومدم بیرون اونو قفل کردم و از مدرسه زدیم بیرون.... رفتیم نوتلا رو زدیم بر بدن...به حدی چسبید که قرار شد شنبه هم بریم.... حالا من یدونه شیر شیک شکلات اضافی خریدم برای خنده(انا خر پول) گذاشتم زیر یکی از بچه هامون نشست روش^_^ بماند که کل پشت شلوارش قهوه ای شد کف مغازه هم به گند کشیده شد... بعد الفرار و اومدیم مدر...

    ادامه مطلب
  • از بس که پشت ناقه عریان دویده بود

  • نیلوبلاگ

    متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. از بس که پشت ناقه عریان دویده بودرنگ رخ لطیف و کبودش پریده بوداز بس که گریه کرد صدایش گرفته بودمانند مادرش قد او هم خمیده بوددشمن نه این که صورت او را کبود کردحتی تمام گیسوی او را کشیده بوداین که تمام موی سر او سفید شدحتما صدای داد کسی را شن...

    ادامه مطلب
  • روز اول

  • نیلوبلاگ

    روز اوله که رفتی داداشم... ولی یه جای بزرگ تو قلبم خالی شد... البته اگه با خودت نبرده باشی... روز اوله آره ولی جای یه دست توی دستم خالیه.... قرارمون این نبود نامرد....اصلا این نبود.... یه قولی به من داده بودی بد قول... بهم گفتی اینجا اتفاقاتتو بنویس تا آروم شی ولی ......

    ادامه مطلب
  • روز سوم زهر ماری....

  • نیلوبلاگ

    همین که رفتیم توی قبرستون با یه صحنه عالی رو به رو شدم... پرچم هایی رو که سفارش داده بودم خریداری شد^_^...حدود 420 هزار شد پولش... زنگ خورد عین یه گله ریختیم تو کلاس... معلم دینی اومد...کلی نشست حرف زد-اونایی که پای دهمن کتاب دین و زندگی رو میگم...-همینجوری داشت ور ور ور ور یهو یه شبهه از کتاب عقاید انداختم پرتم کرد بیرون...مرد تیکه ببعی...دارم برات... زنگ دوم انشا داشتیم معلم گفت با (علی،خواب،دانه) جمله بساز...من گفتم شتر در خواب بیند پنبه دانه....بهم 3 تا 20 داد...خودم انتظار داشتم پرتم کنه بی...

    ادامه مطلب
  • روز سختیه

  • نیلوبلاگ

    امروز خیلی روز سختیه.... هم امتحان عقاید... هم امتحان احکام... هم امتحان اخلاق... اینا مارو چی فرض کردن خدا داند.... پ.ن:دیگه مغزم نمیکشه.... نه علامه حلی پروندمو میده برم اون مدرسه کوفتی.... نه اندیشمندان پولمونو پس میده بریم حلی..... دیگه دارم روانی میشم... پ.ن۲:عکس پایینی عکس کیک مون توی ولنتاینه... ...

    ادامه مطلب
  • آخرین روز مدرسه تابستونی....

  • نیلوبلاگ

    بالاخره مدرسه تموم شد.... امروز قرار شده با یه سری از بچه هامون بریم نوتلا بار بزنیم بر بدن^_^ دلم واس این مدرسه و معلماش تنگ میشه.... هعی..... دلتان آتش بگیرد نوتلا بار میریم بخوریم.... پ.ن:امروز خدافظ تابستونو مینویسم......

    ادامه مطلب