زندگی

متن مرتبط با «شرمنده ام» در سایت زندگی نوشته شده است

مامان

  • نیلوبلاگ

    من مامانمو میخواممممممممممممممممممممممممم حوصله ام سر رفته پ.ن:امروز همون آقای قاسمی که گفتم ممد عمته تو مدرسه یه جوری نگام میکرد اصن یه وضعی...

    ادامه مطلب
  • گزیده ای از گند کاری های امروز+پ.ن۲

  • نیلوبلاگ

    رفتیم مدرسه....انگول زدیم رفتیم تو....همش دنبال راه فرار بودم....ساعت شد 2:45 دیقه و یه ساعت تا زنگ مونده بود...از معلم اجازه گرفتم برم هوا خوری....رفتم توش یه دستشویی به قفلش یه نخ بستم اومدم بیرون اونو قفل کردم و از مدرسه زدیم بیرون.... رفتیم نوتلا رو زدیم بر بدن...به حدی چسبید که قرار شد شنبه هم بریم.... حالا من یدونه شیر شیک شکلات اضافی خریدم برای خنده(انا خر پول) گذاشتم زیر یکی از بچه هامون نشست روش^_^ بماند که کل پشت شلوارش قهوه ای شد کف مغازه هم به گند کشیده شد... بعد الفرار و اومدیم مدر...

    ادامه مطلب
  • شام غریبان

  • نیلوبلاگ

    خداحافظ ای برادر زینب... xa0 xa0 xa0 xa0 به خون غلطان در برابر زینب... روز اول میگفتیم... منو لباس سیاه الحمدلله xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 منو شال عزا الحمدلله شود روزی که در سجده بگویم xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0رسیدم کربلا الحمدلله اما حالا.... هعییییییی اللهم الرزقنا شهر المحرم...

    ادامه مطلب
  • شرمنده

  • نیلوبلاگ

    بچه ها ببخشید قرار بود ۲ روز واستون مداحی های و روضه های روز رو بزارم ولی شرمنده.... دیروز کلاس المپیاد بودم و بعد هیئت و بعدش ساعت ۱۱:۳۰ عین خرس افتادم کپیدم... امروز هم روضه سنگین بود ایشالله فردا.... پ.ن:بچه ها فعلا بیخیال کربلا دعا کنید شب سوم رو از دست ندم...خیلی برام مهمه......

    ادامه مطلب
  • سو به سوی امتحان

  • نیلوبلاگ

    دارم میرم پدرم در آد..... اصن چه آدم واقع بینی هسدم من..... میرم که برم....البت به فنا.... شب که اومدم سعی میکنم سوالاشو بزارم.... بچه ها اصلا دعا نیاز ندارم چون خودمم میخوام گند بزنم.... پ.ن: داداشم وقتی کوچولو بودبه جای "پیش به سوی" میگفت "سو به سوی"...

    ادامه مطلب
  • عید بندگی و اتمام شادی جشن +الحاقیه

  • نیلوبلاگ

    عید بندگی تموم شد.... هنوز هم احساس سنگینی میکنم با اینکه تو این دو شب کلی گریه کردم.... دیشم رفتیم حاج سعید حدادیان....خیلی خوش گذشت...پرچم گنبد حضرت امیر رو آورده بودن....اون زیر خیلیا رو دعا کردم خیلیا....خونوادم...دختر عمم...دایی هام...همه فامیلا و دوستام....چنتا از بچه های بیان هم بودن که فک کنم خودشون بدونن....واس همتون خوشبختی و عاقبت به خیری و شیعه حیدری شدن رو خواستم....خیلی خوب بود...خیلی...اصلا جون دوباره گرفتم... صب پاشدیم...یه سر با بچه ها رفتیم گلزار شهدا...سر قبر کلی شهید رفتیم.....

    ادامه مطلب