محمد هستم کنار بچه ها...

خرید بک لینک

آقا رفتم کلاس :)

یه ساعت غر و غر و غرکه چرا دیر اومدی و این چرت و پرتا...

رفتیم حالا جم و جور شد کارامونو شد ساعت 4 و نیم...

گفتیم پاشیم بیایم دیگه حوصله مون پوکید...

آقا ما داشتیم از یافت آباد میومدیم طرف امام زاده حسن

بازم بچه های تهران:

یجا هست که دو تا خیابون یافت آفاد و بغلیش یکی میشن و دست راست"اگه سمت امامزاده حسن باشید" یه جایی هست دارن میسازن...

حالا همه:

اونجا یه جایی هست یدونه مغازه کبابیه بعد یدونه از این آدم عروسکی ها اونجا بود...

بد بخت توی تنهایی خودش هی قر میداد هی قر میداد...

حالا یکی از بچه های ما دلقک بازیش گل کرد رفت جلو شروع کرد باهاش رقصیدن :|

توی یه سالن پشت غذا خوری :|

بدون آهنگ :|

منم که همیشه یه فلش پر آهنگ همرامه و زدیم به باند غذا خوری...

بقیه بچه هامون هم رفتن :|

حدود 10 دیقه بعد چند نفر غریبه اومده بودن با بچه هامون میرقصیدن :|

رسما کبابی رو به فساد کشیده بودیم...

پ.ن: پسر بودن همه...

اماااااا

حواسمون نبود امروز جمعه اس و برادران انتظامی و سپاهی و بسیجی گشت دارن...

اومدن توی غذا خوری و شروع کردن به گیر دادن که چه خبره و اینا...

ما هم که بی مرامی تو کارمون نیست همون گوشه نشسته بودیم...

یهو دوتا جوون اومدن با کلی گل رز :)

یه مرد و یه زن :)

اومدن مرده رفت با این برادرا صحبت کرد کلی گل بهشون داد و بچه هامونو بخشیدن :)

میگفتن سالگرد ازدواجمونه :)

اونا هم مطمئن شدن بچه ها مست نیستن رفتن :)

خیلی اون دوتا جوون خوب بودن :)

خیلییییی :)

زندگی...

ما را در سایت زندگی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 126 تاريخ: شنبه 11 دی 1395 ساعت: 8:54

صفحه بندی