از مدرسه که اومدم خونه ساعت ۶ رفتم هیئت الان که اومدم خونه دیدم یه لشکر ریختن خونه مون....فامیل های مامانم(دختر عموها و پسر عموها و بچه هاشون)...خیلی دوسشون دارم ولی خسته ام...
همین که درو باز کردم
سلام حاجی*** حاجی عمته
چطور ممد***ممد نه آقا محمد
مامانم: +
من: -
+محمد
-جونم مامان؟
+آیدا میگه اون سری بردیش پارک خیلی بهش خوش گذشته خواهش کرده اگه میشه دوباره ببریش پارک....
-خسسسسستتتتتتتتمممممممم ولی چون شما میگی چشم
+بدو پس ساعت ۱۱ خونه باشیدا....
-باش پس من گوشیه شما رو بردم
+ببر
-آیدا بپاش بریم....
*داداش محمد
-جونم ممد؟
*منم بیام؟
-بیا...
#محمد
-چیه غزی؟(غزاله)
#غزی و کوفت عوضی از تو بزرگترما
-بزرگی به عقله عشقم
#خیلی بیشعوری اصن نمیگم....
-بگو بینم لوس نشو
#برو باهات قهرم، اصن تو شعور حرف زدن نداری
-جا داره بگم به درک ولی حالا بگو...
کلی بحث و اینجور چیزا و دعوا اینجور چیزا
#خو منم بیام؟
-دیدی گفتم عقلت کوچیکه الان من باید تورو ببرم پارک کوچولو
#برو گمشو بی شخصیت
-پاشو بریم باو روانی
#مرسییییییییییییی خیلی با مرامی
-بدو دیره....من میرم پایین وایمیستم برو تو اتاق من لباس بپوش بیا....
-ممد هووووووووووووو تو هم بدو
پ.ن:توی اتوبوس دارم پست میزارم^_^
پ.ن۲:ملت هم رفیق فامیلی دارن منم دارم_/
پ.ن۳:پدرم در اومده.....
پ.ن۴:فردا امتحان داریم`/_(^_^)_`
ما را در سایت زندگی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 107